آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩ - معرفى هاى اجمالى
معرفى هاى اجمالى
جهاد الإمام السجاد زين العابدين, السيد محمّدرضا الحسينى الجلالى, قم, دارالحديث, ١٤١٨هـ.ق, ٣٥٧ص, وزيرى.
تاريخ تشيع, تاريخى است سرشار از فراز و فرودها, و زندگانى امامان شيعه آكنده است از صحنه هاى هيجانبار, مواضع درس آموز و تنبّه آفرين.
و در اين ميان, زندگانى سيد الساجدين, زين العابدين على بن الحسين(ع) يكى از پربارترين و تجربه آموزترين و شكوهمندترين بخش هاى زندگانى امامان(ع) است. امام(ع) به سال ٦١ هجرى و پس از حادثه شگرف و شگفت كربلا مسؤوليت سنگين هدايت, بيدارى و راهنمايى مردم و حراست از مكتب و تبيين و تفسير حقايق دين را به دوش گرفت, در روزگارى سياه, تاريك و آكنده از ستم, كه جريان كربلا يكسر همگان را به يأس و هراس مرگبار دچار ساخته بود و اميد به آينده اى روشن را از ذهن ها يكسر زدوده بود. به اين نص تاريخى توجه كنيم:
(شهادت حسين(ع) در تاريخ اسلام دهشتناك ترين و سخت ترين حوادث بر مسلمان بود; پس از آن حادثه همه اميدها بر باد رفت و انتظار عدل و داد از ذهن ها زدوده شد (ثمارالقلوب, ج٢, ص٩٧٢).)
از سوى ديگر انديشه اسلامى و تفكّر دينى به شدت دستخوش تحريف, ديگرسانى و ناهنجارى شد, و در حاكميت بنى اميه همه ارزش ها ديگرگون گرديد. در چنين حال و هوايى, امام(ع) بايد حضور جدى خود را در جايگاه والاى پيشوايى در ابعاد سياسى, فرهنگى و اجتماعى به نمايش مى گذاشت. حق پيشوايى را پاس مى داشت و با تفسير درست استوار و دوباره دين و متون دينى, حقايق را مى نماياند, امّا چه سان؟! نويسنده محترم كتاب كوشيده است اين همه را در اين اثر ارجمند نشان دهد و چگونگى گذاردن اين رسالت عظيم را بنماياند.
مؤلف در مقدمه كتاب ديدگاه هاى تنى چند از نويسندگان شيعى و سنى را آورده است كه آنان بر عدم حضور سياسى امام سجّاد(ع) تأكيد كرده اند و بر اين باور رفته اند كه به لحاظ شرايط ويژه حاكم بر روزگار, امام(ع) از تلاش هاى سياسى تن زده و به (دعا) و بعضاً حركت هاى (ثقافى) پرداخته بود. مؤلف بر اين باور است كه اين ديدگاه با سيماى واقعى زندگانى امام زين العابدين(ع) كه بر پايه نصوص تاريخى و حديثى استوار است, يكسر در تنافى است. مؤلف در آغاز از امامت و لوازم آن سخن مى گويد و بدرستى جايگاه امامت را جايگاهى سياسى, اجتماعى و فرهنگى تلقى مى كند, و با تكيه بر نصوص نشان مى دهد كه امام سجاد(ع) با ايستادن در اين جايگاه عملاً در صحنه سياست وارد شده است. در سخن بعدى امامت امام(ع) را به بحث مى گذارد و اين مطلب را با اشاره به گفتارى به فرجام مى برد كه امام(ع) در آن سخن ها مردم را به امامت خود دعوت كرده و پيشوايى را از ديگران نفى كرده است (ص١٥ـ ٣٨)
كتاب افزون بر مقدمه اى كه ياد شد در پنج فصل سامان يافته است. در فصل اوّل از ابعاد حركت سياسى و مبارزات سيدالساجدين در كربلا, در هنگام اسارت و در مدينه سخن رفته است. مؤلف براساس نصوص كهن تاريخى و روايات متقن برگرفته از سرچشمه هاى ديرينه سان نشان داده است كه چه سان آن بزرگوار در هنگامه اسارت و در فضاى تاريك و يأس آلود پس از حادثه كربلا در مدينه حق را فراز آورد و چهره واقعى حادثه كربلا را از دست تحريف رهاند و در دل ها دوباره اميد ايجاد كرد و حركت تصحيح را ادامه داد و راه هاى شور و هيجان را هوشمندانه گشود (ص٤٢ـ ٧٨).
گفتيم به آن روزگار تمامى انديشه دينى دستخوش تحريف بود. دستگاه دمشق تفسيرى ديگرسان و همگون با اهداف ملوكيت دمشقى از تمام ابعاد دين ارائه داده بود, و اكنون امام(ع) مى بايست اين آب رفته به جوى را باز مى گرداند و با دست كم در جهت باز گرداندن آن مى كوشيد. بدين سان مؤلف فصل دوم را ويژه مبارزه فكرى و علمى قرار داده است, و اين تلاش ها و چگونگى آن را در زمينه قرآن, حديث, عقايد, امامت و ولايت, و روشنگرى درباره تاريخ گذشته و چگونگى شكل گيرى خلافت, فقه و احكام شريعت … را برنموده است. در اين فصل نشان داده شده است كه امام(ع) چگونه با توجه دادن مردمان به قرآن و تفسير درست آن و سرچشمه هاى اصلى فهم قرآن و حديث و عقايد در جهت تصحيح منابع فكر دينى و عقايد اسلامى گام هاى بلند و مؤثرى برداشته است (ص٧٩ـ١١٦).
در فصل سوم از حضور عينى امام(ع) در جامعه سخن رفته است. اين بحث در زمينه اخلاق و تربيت, اصلاح اجتماعى و حاكميت, مبارز با فساد, چگونگى برخورد با فرودستان و بردگان و… پى گيرى شده است. امام(ع) با رفتارى درس آموز چونان اسوه اى شايسته براى مردمان قرار گرفت اين شكوه رفتار و حشمت كردار و جاذبه منش به گونه اى بود كه در مدينه, شهرى كه روزگارى امام(ع) با دردگذارى و سوز در آن, فرمود (ما بمكة و مدينة عشرون رجلاً يحبّنا) (بحارالأنوار ج٤٦, ص١٤٣) چنان شد كه به هنگام شهادت امام(ع) مدينه يكسر تكان خورد و آورده اند كه چونان روزگار رحلت رسول اللّه ـ ص ـ همگان بر فقدان آن بزرگوار گريستند و بر جنازه مطهرش حاضر شدند (ص١٢١) تربيت شاگردان سختكوش و مبارز چون يحيى ابن ام طويل, فرزندان ارجمند و خونين چهره چون زيد, نگارش نامه هاى كوبنده و تكان دهنده به وابستگان حكومت, و نامه هايى اميدآفرين و بيدارگر به مسلمانان, رويارويى با حاكمان و سخن استوار و بحق و درشت را پيش روى آنان فرا آوردن و… نمونه هايى است از حضور عينى امام(ع) در صحنه سياست و اجتماع كه در اين فصل بسيار خواندنى گزارش شده است و در پايان مجموعه ارجمند و زندگى ساز (رساله الحقوق) به عنوان نمونه اى والا از اين حركت آورده شده است. (ص١١٧ـ١٥٤)
فصل چهارم كتاب ويژه بررسى مظاهر برجسته و چشمگير زندگانى امام چهارم(ع) و چگونگى و چرايى آن است. در اين بحث از زهد و عبادت, گريه هاى بسيار, و دعا و متون نيايشى بسيار زياد امام(ع) سخن رفته است.
سطور اندك اين گزارش اجمالى بازگويى چگونگى اين بخش را برنمى تابد, همين قدر اشاره مى كنم اين نگاهى است هوشمندانه بر آنچه ياد شد در زندگانى امام(ع) و در نهايتِ فصل نگاهى است تحليلى و ارجمند به صحيفه سجاديه و چگونگى دعاهاى آن و پيوند محتوى با واقعيتهاى اجتماعى و سياسى آن روزگار ( ١٥٥ـ٢٠١).
امام(ع) در آن تاريكزار يخ زده محيط شيطانى حاكميت بنى اميه, و پس از حادثه كربلا ـ چنانكه گفتيم ـ در فضايى رنگِ مرگ گرفته, حركت را آغاز كرد و آرام, آرام چنان پيش رفت و موقعيت را به نفع حق و در جهت افشاى باطل و فراز آوردن راستى و درستى رقم زد كه در واپسين سال هاى حيات پربارش, آشكارا در مقابل ستم مى ايستاد و چهره آنان را افشا مى كرد, و با درشتى تمام در برابر آنان حق را فراز مى آورد. اين حقايق در فصل پنجم و با عنوان مواضع كوبنده گزارش شده است و موضع امام در مقابل جباران و در رويارويى با ستمگران مانند عبدالملك, هشام و… و نيز همگنان و ياران آنان نموده شده است.
مؤلف محقق در پايان كتاب متن رساله الحقوق را با نسخه هايى چند سنجيده و ضمن گزارش طرق روايت آن و توثيق متن, جامع ترين و استوارترين متن آن را گزارش كرده است.
پايان بخش كتاب فهارس فنى و كارآمد آن است. فهرست آيات, روايات, اعلام, روزها و اصطلاح ها و….
كتاب (جهاد الأمام السجاد) در مسابقه اى كه به سال ١٤١٤هـ.ق درباره زندگانى امام زين العابدين(ع) در بيروت برگزار شد, رتبه نخست را از آن خود ساخت و اكنون چاپ دوم آن را در پيش روى داريم. اين سطور گزارشى بود از چاپ دوم اين اثر ارجمند و خواندنى.
محمّد على مهدوى راد
يادگارنامه استاد دكتر عبدالحسين زرين كوب, به كوشش: على دهباشى, چاپ اول: تهران, انجمن آثار و مفاخر فرهنگى, ١٣٧٦, ٦٠٦ص, وزيرى.
در ميان نويسندگان و پژوهشگران معاصر كسى را نمى شناسيم كه همچون دكتر عبدالحسين زرين كوب اين بختيارى را داشته باشد كه در زمان حيات, سه يادنامه به پاس او فراهم آمده باشد. اين يادنامه ها ـ با صرف نظر از كميّت و كيفيّت مقاله هايشان ـ نشان از ارادت روزافزون و اداى دِين ديرينه دانشيان روزگار ما نسبت به اين بزرگ معلّم فرهنگ و ادب و تاريخ ايران دارد. سايه اين معلم پير, بيش از پنجاه سال است كه بر سرِ دانش آموختگان ادب و تاريخ, مهرگسترى مى كند. راستى اگر پلكان دانشكده ادبيات دانشگاه تهران زبان مى داشت چه حكايت ها كه از گام هاى استوار, پراشتياق و گاه پُر دردِ اين رهگذرِ ديرينه خود مى گفت (گوياتر از زبان من الكن), امّا هرگاه توفيق ديدار استاد يار شد, با كمى التفات, در پس پرده پندار, بال و پر افريشتگان را همچون فرشى خواهيد ديد زير پاى استاد كه: (اِنّ الملائكة لتضع اجنحتها لطالب العلم رضيً بما يَصنع) (كنزالعمال, ج١٠, ص١٤٧, به نقل از منيةالمريد, ص٩).
بارى نخستين يادنامه استاد كه در اوايل سال ١٣٥٥ش. به چاپ رسيد (ارمغانى براى زرين كوب) نام داشت. اين ارمغان دربردارنده گفتگوها و مجموعه مقالات اهدايى دوستداران و همكاران استاد بود كه به مناسبت مجلس بزرگداشت وى در خرم آباد لرستان برگزار شده بود. اين نخستين تقدير ـ اگرچه كم حجم ترين اين يادنامه ها بود ـ (در حدود ١٨٤ صفحه) بواقع وزين ترين و خالصانه ترين نشان حقگزارى بود كه صفاى لُرى در همه جاى آن ديده مى شد.
دومين يادنامه با نام (درخت معرفت) (انتشارات سخن, تهران, ١٣٧٦) درست در رتبه دوم قرار مى گيرد و همچون بارِ عامى است به همه ارادتمندانِ استاد تا هداياى گرانقدر ـ و گاه كم ارزش ـ خويش را پيش روى گذارند.
سومين يادنامه كه اينك در دسترس آمده, همسان و همسال با يادنامه دوم است و به رغم چشمداشت فراوانى كه از آن مى رفت, در رتبه سوم مى ايستد. عناوين مطالب گرد آمده در اين مجموعه چنين است:
دكتر زرين كوب و ميراث غنيِ فرهنگ ايران/ كمال حاج سيد جوادى; مقام شامخ علمى دكتر زرين كوب/ كاظم موسوى بجنوردى; يادداشتِ گردآورنده/ على دهباشى; ترجمه احوال استاد/ روزبه زرين كوب; كتابشناسيِ كتابها و مقالات دكتر عبدالحسين زرين كوب/ دكتر عنايت اللّه مجيدى; فهرستواره موضوعى تحقيقات و آثار دكتر زرين كوب/ عنايت اللّه مجيدى; روايت يك شاهد عينى/ دكتر قمر آريان; دو خاطره از دكتر زرين كوب/ دكتر احسان نراقى; يادى از نخستين مجلس تجليل از دكتر زرين كوب/ حميد ايزدپناه; از استاد/ فاطمه زندى; كمى كمتر از سى سال آشنايى/ دكتر محمّد على اسلامى ندوشن; استاد زرين كوب خردمندى دلباخته ادب/ دكتر غلامرضا سميعى; زرين كوب سى ساله/ ايرج افشار; ساعتى در محضر استاد/ دكتر مهدى روشن ضمير; فرار از مدرسه و فرار از فلسفه/ بهاءالدين خرمشاهى; تنها همين يك شعر, تنها همين يك داستان/ فريدون مشيرى; دو جشن نامه و زرين كوب روزنامه نگار/ سيد فريد قاسمى; بررسى عرفان ايرانى از ديدگاه تاريخى/ ويدا فرهودى; در پيرامون كتاب سرّ نى/ دكتر قاسم صافى; پدر روحانى/ مجتبى سامع; جهانى در خلوت تنهايى/ دكتر قدمعلى سرامى; قصيده اى از منوچهرى/ حبيب يغمايى; شعر بى دروغ, شعر بى نقاب/ احمد احمدى بيرجندى; درباره از كوچه رندان/ دكتر محمّد خوانسارى; حافظ شناسيِ زرين كوب/ حسين خديوجم; يادگارى كه در اين گنبد دوّار بماند/ روزبه زرين كوب; تاريخ واقعى و تاريخ روايى/ دكتر ژاله آموزگار; معادله سه مجهولى/ دكتر محمّد ابراهيم باستانى پاريزى; شيراز به روايت ابن بطوطه/ دكتر شيرين بيانى; فرهنگ ايرانى در كارزار جهانى/ دكتر جليل دوستخواه; ميراث ملى, بار امانت و قند پارسى/ دكتر پرويز رجبى; ايرانگردان گمنام/ دكتر عبدالكريم گلشنى; نواى نظم نظامى/ جويا جهانبخش; ما و حافظ (به ياد از كوچه رندان)/ دكتر شرف الدين خراسانى; غزل روزگاران/ اورنگ خضرايى; هنرى مرد/ دكتر غلامرضا سميعى; قنوت قامت عشق/ محمّد عاقل بيرنگ كوهدامنى; نمونه هايى از آثار استاد, شامل: حكايت همچنان باقى; نقش بر آب (كوششى براى دست يابى به غيرممكن); دفتر ايام; درخت هاى دهكده; گفت وشنودى در باب ابديّت ايران; ناكجاآباد; درباره اصحاب كهف; آخرين باب كليله و دمنه; از گذشته ادبى ايران; از صبا تا نيما; جهان صائب: دريچه اى به جهان بينى او; در جلسه بزرگداشت, و در پايان هشت شعر از سروده هاى د
كتر عبدالحسين زرين كوب.
همان گونه كه از اين فهرست پيداست, بيش از سيصد صفحه پايانى كتاب (از مجموع ٦٠٦ صفحه), چاپ تكرارى برخى از مقالات استاد است كه دوستداران آثار استاد, بى شك پيش از اين, آن مقالات را در لابلاى كتاب هاى چاپ شده وى, خوانده و بهره لازم را برده اند و از اين حيث اثر تازه اى را زيارت نكرده اند.
بيش از ده مقاله اهدايى نيز ـ كه اتّفاقاً از آنِ نام آورترين نويسندگان اين مجموعه اند و خوانندگان و دوستداران آثار استاد, در بدايت امر به شوق بهره يابى از رشحات قلم ايشان, كتاب را در مطالعه مى گيرند ـ در واقع تكرار و تجديد چاپ همان (ارمغانى براى زرين كوب) است و تنها اين حُسن را دارد كه يادنامه اى كمياب در اين مجموعه فرادست آمده است.
مى ماند چند مقاله تازه و خواندنى كه البته حجم همه آنها, كمتر از يك پنجمِ كلّ كتاب است و بيشتر شامل معرفى اجماليِ از برخى آثارِ گرانبارِ استاد مى شود.
براستى آيا فراهم آورنده اين مجموعه كه در غنى سازى و پر برگ و باريِ (كلك) زرين خود از هيچ كوششى دريغ ندارد و حاصل خامه بزرگان علم و ادب را از اطراف و اكناف ايران و جهان گرد مى آورد, مى تواند براى انجام چنين كارى (فرصت بسيار اندك) را عذر آورد؟
متأسفم از اينكه بايد عبارت آغازين اين معرفى اجمالى را اين گونه تكميل كنم كه: اگرچه تاكنون سه يادنامه به پاسداشت اين معلم بزرگ اختصاص يافته, امّا به جرئت مى توان گفت كه تاكنون هنوز هيچ يادنامه درخور توجّهى كه از سوى فرهيختگان و انديشوران و دانشگاهيان كشور آن شايستگى را داشته باشد كه به استاد تقديم شود, فراهم نيامده و اين كاستى در برابر يكى از مفاخر بزرگ ملى و دينى كشور كه معاصرينش هر يك به نوعى خود را مرهون دانش و بينش و الطاف وى مى دانند, براستى شكوهِ برانگيز است.
شكوِه و شكايت را وامى گذاريم و مى گذريم و دل مى سپاريم به شكُوه سخنان استاد كه در پاسخ به خواهشِ فراوانِ يكى از دوستداران ـ آنگاه كه از وى خواسته مى شود براى معالجه قلب و استفاده از فرصت هاى تحصيلى و تدريسى به خارج از كشور سفر كند, مى گويد: … ببين من رنگ اين خاكم. رنگ ايران. و اينك بر خاك پدرانم استوار ايستاده ام و به تو مى گويم كه بچه هايم را, خاكم را, بومم را, در اين شرايط و در هيچ شرايط ديگرى, هرگز ترك نخواهم كرد. دنيا هرچه هست باشد براى اهل دنيا, من اهل اينجايم. دنيا با همه بزرگى اش در دل من, در اين سرزمين مى گنجد. ريشه هاى من در اين خاك گسترده مى شود و جوانه هايم در اينجا مى رويد و سبز مى شود, اوج مى گيرد, سرو مى شود, مى بالد و… مى ماند. گفتم: امّا نجات شما چه مى شود؟ برويد و خودتان را نجات دهيد. اول سلامتى. گفتند: نجات من همين جاست من در هواى اين ديار زنده ام و با ياد همين سرزمين نفس مى كشم, در ميان اين مردم و اين بچه ها. آرامش من حتى در سخت ترين شرايط در اينجاست. رنگ گل و گياه اينجا, بوى بهار و پاييزش, آبى آسمانش و برف قله هايش, به چشمم رنگ ديدن, رنگ زندگى و بودن مى دهد. آرى من با ابرها بر اين سرزمين مى بارم, با آفتاب مى تابم و با شكوفه ها شكوفا مى شوم و ذره ذره در خاك اين بوم مى جوشم و مى رويم و… نمى توانم, نمى توانم و نمى خواهم زنده باشم و اينجا نباشم. قلب بيمار من فقط در اينجا هوس تپيدن دارد. خواهى ديد. (همين كتاب, ص٧٢ـ٧٣.)
محمّدرضا موحّدى
رسائل دهدار, به كوشش محمّد حسين اكبرى ساوى, دفتر نشر ميراث مكتوب, ١٣٧٥, ٣٦٢ص.
محمّد بن محمود دهدار شيرازى متخلص به فانى (١٠١٦/٩٤٧هـ.ق) فرزند ابومحمّد محمود دهدار شيرازى متخلص به عيانى است. از دهدار پدر نام دو رساله يا منظومه شناخته شده است (حل الرموز و سجنجل الاسماء) و از دهدار پسر مثنوى هفت دلبر باقى است كه در آن دلبر و دلدار و دلفريب و دلپسند و دل انگيز و دلجو و دلارام براى دل افروز هفت داستان مى گويند (رك: منظومه هاى فارسى محمّد على خزانه دار, ص٥١٦ و ٢٦٧).
آنچه گفتيم از جنبه شاعرى بود, اما اهميت اين پدر و پسر از لحاظ احاطه به ميراث فلسفى ايران است. قبل از آنكه مكتب ميرداماد و ملاصدرا ايرانگير شود و ساير كتاب ها و انديشه ها را تحت الشعاع قرار دهد, مخصوصاً محمّد بن محمود دهدار (يعنى دهدار پسر) از جهت نثر فارسى فلسفى بسيار توانا بوده و همين رسائل او كه در مجموعه اى گردآورى شده, بهترين گواه بر اين مدعاست. البته پيشتر, از اين نويسنده رساله, در يتيم (كه يكى از رسالات همين مجموعه است) به سال ١٣١٩ در شيراز چاپ شده بود و نيز بخش هايى از دو رساله در يتيم و نفائس الارقام در كتاب نقطويان دكتر صادق كيا (مجموعه ايران كرده, سال ١٣٣٠ش) نقل مطلب شده بود.
مكتب فلسفى فارس كه با نام بزرگانى چون ملا جلال دوانى و دشتكى ها مشخص مى شود, در اواخر قرن دهم بسيار پربار بود به حدى كه توانست در اوج شكوفايى خود (از لحاظ كتاب و استاد) محصولى چون ملاصدرا بيرون دهد. با اين همه نبايد پنداشت كه اهل انديشه خصوصاً معقوليان در آن محيط آزادى داشتند. قضيه برعكس است, بلكه به اتهام هاى گوناگون آنان را مى آزردند, چنانكه شاعر و فاضل زبان آورى همچون ابوالقاسم امرى شيرازى در ٩٧٦هـ.ق مورد آزار قرار گرفت, به دست عمال شاه طهماسب صفوى كور شد و در ٩٩٩ به قتل رسيد و جالب اينكه تاريخ وفات او را به حساب ابجد (دشمن خدا) يافتند. در اينجا بد نيست گفته شود كه تاريخ وفات محمّد بن محمود دهدار شيرازى را (خداشناس) يافته اند (مقدمه كتاب, صفحه ١٢ سطر٨٧) و در اين جا نكته اى نهفته است چون به گمان من محمود دهدار نخست از نقطويه بوده, بعداً كه از آن گسسته و بر ايشان رديه نوشته, در مقابل ابوالقاسم امرى نقطوى (دشمن خدا) دهدار را (خداشناس) به قلم آورده اند (واللّه اعلم). به هر حال در آن ايام خصوصاً در سلطنت اكبر تيمورى محيط هند بازتر و آزادمنش تر از ايران بوده و از اين رو بسيارى از شاعران و متفكران و عالمان ايرانى راهى هند شدند و در آنجا به رشد فكرى و امكانات مادى و معنوى بهترى دست يافتند و از آن جمله همين محمّد بن محمود دهدار شيرازى است كه بيشتر آثارش را در هند نوشته است. جالب اينكه اطرافيان اكبرشاه تيمورى كه الهام بخش او در حمايت از دانشيان و فرهنگيان بودند, يكى فتح اللّه شيرازى است (از استادان دهدار) ديگر حكيم ابوالفتح گيلانى است (هم از حاميانِ دهدار). بدين گونه عجب نيست كه دهدار توانسته باشد در هند به نوايى برسد. چون اگر در ايران مانده بود, به عنوان مدعى علوم غريبه تحت تعقيب قرار مى گرفت.
بعد از خواجه نصير شاگردان او در حوزه هاى فلسفى ايران غالباً به تعليقه نويسى و پديد آوردن وجيزه هايى در مسائل خاص حكمى و كلامى روى آوردند. از سوى ديگر در همان زمان مكتب عرفانى يا در واقع انديشه هاى وحدت وجودى محى الدين ابن عربى و شاگردان او در ايران ـ چه در حوزه هاى شيعى و چه در حوزه هاى سنى ـ كمال رونق را داشت; چنانكه مثلاً ابن تركه شيعى مذهب و عبدالرحمن جامى سنى متعصب هر دو در بيان عرفان ابن عربى تأليفات دارند. سوم اينكه فارسى نويسى در حكمت و عرفان كمابيش داشت رايج مى شد و اين ميراث سه گانه به دهدار رسيد. اكنون با اين مقدمه به اجمال به بررسى رسالاتِ اين مجموعه مى پردازيم و خصوصاً تأكيد به اين جهت داريم كه دهدار به احتمال قوى نخست نقطوى بوده, سپس كه از آن افراط بازگشته, بر ردّ مقولات و مقالات آنان ـ كه در آن زمان پس از سركوب ها باز هم به تبليغ اشتغال داشتند ـ همّت گماشته است.
در رساله (اشراق النيرين) مى خوانيم: (بدان كه حق سبحانه و تعالى را در تجلى خود به خود تعينى است مطلق… كه اكابر تعبير به هويت غيبيه واحديه بر جمع و امثال اين مى كنند و نزد محققان نقطه اشاره به اين مرتبه است… و از نسخه اين مرتبه در عالم جسم به مركز و در عالم روح به مقام محمّدى كه مقام شفاعت و مقام محمود است و در عالم عقل به ظهور ذاتى و در عالم شكل… به نقطه و در عالم تركيب به جزء لايتجزى خبر مى دهند) (ص٧ـ٥٦). نقطويان خاك و ماده را نقطه مى ناميدند و (مقام محمود) تلميحى است يا در واقع تعريفى است به تجليل نقطويان از محمود پسيخانى بنيانگذار نحله نقطوى. ملاحظه مى شود كه دهدار نقطه را يك معناى ماوراء طبيعى داده است, در حالى كه خود اعتراف مى كند (در عالم تركيب) نقطه همان جزء لايتجزى (=اتم به تعبير ذيمقراطيس) است.
در رساله الف الانسانيه كه نامش يادآور مقولات حروفى است با مسأله (علم قيافه) يا به تعبير نقطويان (احصاء) (ص١٤٠) مواجه مى شويم: (بايد دانست كه نقش هيكل انسانى و تشخصات افراد بر طبق تعين روح اوست به اوصاف حميده و ذميمه, و علم قيافه شاهد اين معنى است) (ص٩٢)
در رساله توحيديه مى نويسد: (اين عالم از تعقلات روح محمّدى ( كه عقل كل عبارت از اوست ـ ناشى شده باشد و تمام صور علمى باشند چنانكه در كتب تصوف و حكمت مسطور است) (ص١١٤). اين ديدگاه درست نقطه مقابل ديدگاه نقطويه است كه شروع و ختم را خاك مى دانستند و ديدگاه كثرت گرايانه داشتند. در ديدگاه كثرت گرايانه و طبيعى منشانه در حقيقت فقط قوس صعود مورد توجه قرار مى گيرد. درست است كه ميان وجود و علم موازنى هست (مطابقتِ كونين) اما سؤال اصلى اينجاست كه وجود از علم سرچشمه مى گيرد يا علم از وجود؟ تفاوت ايده آليسم و رئاليسم نيز در همين جاست.
در رساله در يتيم كه به لحاظ مباحثه با نقطويان و نقد آراى آنان مهم ترين اثر دهدار است, مى خوانيم كه صورت انسانى هندسه علمى است و سراپاى اين صورت همه علم است) (ص١٤٠). در همين رساله مى نويسد: (حقيقت انسانى تخم عالم است) (ص١٤٢) نظر نقطويان بر اين مهم است كه حقيقت انسانى محصول عالم است. البته اگر همچون هگل به شكل ديالكتيكى بنگريم, تناقض از ميان برمى خيزد. چنانكه دهدار در يك عبارت پر معنى مى نويسد: عالم چون شخص است كه به انسان خود را مى بيند و هم به منزله ذهن باشد كه [عالَم] گويا انسانى است كه به ذهن خود ـ كه اين انسان عنصرى است ـ ظاهر و باطن خود را مى داند) (ص١٤٣). يعنى هستى در صورتِ انسان خود را مى انديشد و درمى يابد. هستى در انسان است كه آگاهى مى يابد. به گمان من اين يك پيشرفت انديشگى است كه براى دهدار حاصل شده, در حقيقت او بدون آنكه بخواهد, مقولات نقطويه را كه خشك و مادى بود, كمال بخشيده, نه اينكه از اصل رد كرده باشد. چنان كه در توجيه عبادات نيز ديدگاه او از تأثيرات ايشان خالى نيست و به قول خودش ميان افعالِ شرعيه و مراتب موجودات مطابقه مى نمايد: صوم مرتبه جماد است, نماز انسان اعمال است. حج انسانِ كامل است… (ص١٤٥).
در رساله ذوقيات اين نكته كه (كل طبيعى) در خارج وجود دارد يا همان وجودِ افراد است و بس, مورد بحث قرار مى گيرد (ص١٦٥) در رساله رقائق الحقايق بار ديگر به اين مطلب كه آنچه در عالمِ كبير هست در انسان نيز هست با چيزى افزون تر, اشاره مى نمايد (ص٢٠٦) و باز به اين مطلب مى رسد كه (عقل اول, شعور مطلق و نور محض است و تمام موجودات از تصورات او ناشى شده) (ص٢٠٧). نقطويه اين نحوه وحدت گرايى را موهوم مى انگاشتند (رك: ص١٣٧, سطور اول, همان صفحه).
البته دهدار كه ذهنى گسترده داشته در رساله كواكب الثواقب اختلاف علما و تنوع عقايد را (موجب علوّ مرتبه دين و شريعت) دانسته (ص٢٥١), زيرا عقايد انعكاس مراتب وجود است, و اعمال, عبادات نشانى از واقعيات طبيعى دارد و خود واقعيات طبيعى به نحوى مشغول عبادتند, چنانكه در رساله نسبت افراد با حقيقت ادراك گويد: (آتش قائم است, هوا راكع است, آب ساجد است, خاك قاعد است, افلاك در ذكر و تسبيح و تهليل اند. اعمال شرعيه مطابق عبادت ذاتى انواع موجودات است) (ص٢٧١).
در همين رساله به نكته مهمى اشاره نموده: (در نشأه اخروى اگرچه تكليف ساقط است, اما ترقى واقع است) (ص٢٧١). بايد پرسيد مگر نه اينكه ترقى براساس نوعى حركت و حركت براساس جريان قوه به فعل است, با توجه به آنكه عالم آخرت فعليت محض است, چگونه در آنجا ترقى ادامه خواهد داشت؟ ديدگاه هاى محمّد دهدار نيز خالى از مناقشه نيست.
در رساله ملكات انسان بار ديگر مسأله نسبت علم را با خارج به اين صورت بيان مى نمايد: (اگرچه ابتدا چنين مى نمايد كه عالم در نفس كامله انسانى منطبع است اما بالاخره مشاهد ايشان مى شود كه عالم به وساطت نفسِ انسانِ كامل در خارج منتقش است) (ص٢٨٧). اقبال لاهورى در يك بيت اين معماى فلسفى را بيان داشته كه به خواندن و شنيدن مى ارزد:
در جهان است دل ما كه جهان در دل ماست
لب فرو بند كه اين نكته گشودن نتوان
در رساله نفيس الارقام گزارشى خصمانه از عقايد نقطويه داده كه بر صحت تمام آن نمى توان صحه گذاشت. به هرحال چند جمله از آن را نقل مى كنيم: (طايفه دوم از منكران وجود واجب, ملاحده تناسخيه اند كه خود را نقطويه مى خوانند و مبدأ اشياء را ذات مربع گويند و آن عبارت است از روح انسان نزد ايشان, و خود را خدا مى دانند و مى گويند تا خود را نشناخته بنده است چون خود را شناخت خداست و كلمه ايشان اين است كه لا اله الاّ المركب المبين و مراد ايشان از (مركب مبين) آدمى است. و واضع اين مذهب محمود فسيخانى است لعنه اللّه تعالى و از جمله اصول ايشان يكى اين است كه موجود نيست جز مركب و محسوس, و ايشان منكر وحدت و بساطتِ معقولند و تعقل و تصور را كواذب مى دانند و از جمله فروع مذهب ايشان اين است كه بعد از شناخت خود… تمام منهيات مُباح شود… و يك مرد را چهار عورت ظلم مى دانند…) (ص٣١٩). البته مثل همه رديه ها در همه اعصار تهمت هاى فساد جنسى نيز به خصمان زده است (همچنين صفحه ١٤٠/١٤١ در يتيم) كه درستى اش ثابت نيست و تكرار آن كلمات موردى ندارد. در هر حال رسائل دهدار از جهت منعكس كردن يك جهت خاص از برخورد ماديّون و اصحاب تصور در گذشته انديشگى ايران, قابل توجه است و محمود دهدار در دفاعش از حريم معتقدات رسمى مسلماً حسن نيت داشته است. توفيق مصحح و ناشر را در عرضه اين گونه مجموعه هاى نفيس و نظاير آن آرزومنديم.
عليرضا ذكاوتى قراگزلو
منظومه هاى فارسى. دكتر محمّد على خزانه دارلو, انتشارات روزنه, ١٣٧٥, پانزده« ٦٩٩ص.
درباره منظومه هاى فارسى (دقيقاً: مثنويات) تحقيقات متعددى انتشار يافته است كه اين رساله با دو خصوصيت از آنها ممتاز است: يكى اينكه از بيشتر آنها بخوبى استفاده كرده, ديگر اينكه توجه خود را بر روى قرون نهم تا دوازدهم كه از نظر تعداد بيشترين (و نه بهترين) مثنويات فارسى را در بر مى گيرد, متمركز كرده است.
ديدگاه مؤلف, ديدگاه معمولى است كه در دانشكده هاى ادبيات ايران القاء و تبليغ مى شود, و آن بى ارزش وانمودن شعر عصر صفوى است. گرچه جاى اين بحث در اين جا نيست, اما گويا ديگر محرز باشد كه شعر در عصر صفوى با استقلال يافتن نسبى از مداحى دربارى يا تبليغ و ارشاد خانقاهى, و نيز راه يافتن اقشار متوسط و پايين جامعه شهرى در ميان گويندگان و مخاطبين شعر, حالت طبيعى ترى يافت و مى توان گفت شعر عصر صفوى در ايران و هند و تركستان و عثمانى چه به لحاظ لفظ و تركيبات و تعبيرات و چه به لحاظ مضمون و استعارات و تشبيهات و انديشه ها, نه كمتر از ميراث شعر معروف به خراسانى است و نه عراقى. البته شعر ممتاز اين دوره غزل است نه مثنوى. مثنويات عمدتاً تقليدى است.
اين قضاوتِ مؤلف درست است كه بهترين مثنويات ايران تا قرن هفتم سروده شده (صفحه دوازده) كه يادآورى نام هاى شاهنامه, و بوستان و حديقه, خمسه نظامى و كتابهاى عطار و مولوى در اين زمينه بس است و در درجه بعد از خواجو و اميرخسرو و جامى و اوحدى مى توان ياد كرد كه استادانه از پيشينيان تقليد كرده اند.
از ويژگى هاى دوره مورد بحث, مى توان تقليد الگوهاى گذشته و تكرار مضامين و قالب ها را نام برد. شاعران در آن عصر بر خود واجب مى دانستند كه همچون نظامى خمسه يا ستّه بسرايند (اگر اسكندرنامه را دو داستان اقبالنامه و شرفنامه فرض كنيم تعداد مثنويات نظامى شش است و اقتباس و تقليد از اين شش مثنوى نظامى (مخزن الاسرار, خسرو شيرين, ليلى و مجنون, و هفت پيكر و اسكندرنامه در دو بخش) را (سته ضروريه) مى ناميدند. بعضى نيز هفت مثنوى سروده اند زيرا هفت عدد مخصوصى است و در بعضى مذاهب نوعى قداست دارد. اسامى اين شاعران و كتاب هايشان در تذكره هفت آسمان گرد آمده است كه از مآخذ مؤلف كتاب مورد بحث ماست.
مؤلف, مثنويات اين چهار قرن را از لحاظ فرم و محتوى تقسيم و تحليل كرده, سپس به ترتيب الفبا نام شاعران و نام مثنويات آنان, مطلع و مقطع آن فهرست گرديده است. البته مؤلف كوشيده است خود كتاب ها را ببيند, و هرگاه نديده از مرجع و منبعى كه آن را ديده است, مطالبى نقل مى كند و گاه به نقد و بررسى جدى ترى دست مى يازد.
از تازه هاى اين عصر و از تازه هاى اين كتاب (براى خواننده متوسط الحال ايرانى) اين است كه تعدادى از داستان هاى هندى بويژه در عصر اكبر تيمورى پادشاه با فرهنگ و فهيم ـ معاصر شاه عباس ـ به فارسى ترجمه شد و اكبر تيمورى شاعران را تشويق نمود كه آنها را به نظم فارسى درآورند; از جمله بهترين اينها تل و دمن فيض دكنى و سوز و گداز نوعى خبوشانى است. مؤلف خلاصه اى از معروف ترين داستان هاى عشقى هندى را كه مورد توجه مثنوى سرايان پارسى گوى قرار گرفته, ذكر كرده است (ص٥٩ ـ ٨٤). به گمان من نهضت عصر اكبرى چه از لحاظ توجه به داستان ها و فلسفه هند و ايران به نظم و به نثر و چه به لحاظ آزادى هاى اجتماعى و فرهنگى اگر تداوم مى يافت, ادبيات فارسى مى توانست زودتر به عرصه تجدد وارد شود. اينكه اكبر تيمورى, شاعران ايران را به (هند مادر) توجه مى داده است, بسيار تفكر برانگيز است و ديدگاه باز او و مشاورانش را كه اكثراً ايرانيان گريخته از فشار صفويه بودند, مى رساند.
در اين دوره غلبه با داستان هاى عشقى است, آن هم عشق پاك و افلاطونى, و جالب اينكه هرچه به اواخر دوره (قرن يازدهم و دوازدهم) نزديك تر مى شويم, داستان ها رمانتيك تر و سوزناك تر و مجردتر مى شود, حال آنكه عملاً اخلاقيات مردم چه در هند و چه در ايران فاسدتر شده بوده است. اگر كسى بخواهد فضاى اخلاقى اواخر صفويه تا اوايل قاجاريه (يعنى قرن دوازدهم) را بفهمد بايد رستم التواريخ را دقيقاً بخواند, و اين دورى شاعران يا شعر را از واقعيت اجتماعى آن عصر مى رساند, البته ندرتاً داستانهاى واقع نگارانه هم به نظم درمى آمد; مانند قصه (خديجه سلطان و واله داغستانى) (ص٤٥١) و نيز منظومه غرايب سروده مشتاقعلى شاه كرمانى كه مورد توجه مؤلف قرار نگرفته است.
در داستان هاى ترجمه شده هندى با عشق ممنوع (عشق زن شوهردار به ديگرى يا عاشق شدن بر زن شوهردار) برخورد مى كنيم كه از يك فرهنگ غير اسلامى سرچشمه گرفته است (ص٧٩ و١٤٠ و ١٩٨).
وفور مثنويات تعليمى ـ حتى تعليم فنون خط و صحافى و تهذيب و موسيقى و جواهرشناسى و غيره ـ در اين دوره, كاربرد نظم فارسى را در زندگى ثابت مى كند. همچنين شهرآشوب ها كه توصيفِ اصناف و اوضاع شهرهاست اطلاعات تاريخى اجتماعى ارزشمندى در اختيار محقق مى گذارد.
هرچه به پايان اين عصر نزديك مى شويم, دلگيرى و افسردگى نيز بيشتر مى شود, به طورى كه در (بهاريه پير و جوان) ميرزا نصير جهرمى متوفى ١١٩١ پير دعوت به عيش و نشاط و سرزندگى مى كند و جوان نوميد و تلخكام و پژمرده است (ص٣٧٨).
حماسه ملى در ايران اين عصر تبديل به حماسه مذهبى مى شود و اين عجب نيست, زيرا در نهضت صفوى اين دو جريان تبديل به يك جريان گرديد و حتى در قرن سيزدهم ـ كه مورد بحث اين كتاب نيست ـ ملاحظه مى كنيم كه معروف ترين حماسه سراى مذهبى, ملا بمونعلى راجى كرمانى است كه يك زرتشتى جديدالاسلام مى باشد. در شخصيت ملا بمونعلى انديشه ملى يا مذهب ايرانى قديم جاى خود را به انديشه مذهبى يا تشيع متأخر ايرانى مى سپارد. مقدمات اين تحوّل در قرن نهم تا دوازدهم صورت پذيرفت. شما اگر فهرست شاعران اين چهار قرن را كه در صفحات ٦٣٤ ـ ٦٤١ ذكر شده, ملاحظه كنيد رشد گرايش شيعيانه را حتى پيش از تسلط صفويه درمى يابيد و اين نشان مى دهد كه اگر هم صفويه شمشير نمى كشيدند, ايران بتدريج به تشيع مى گراييد (در اين باره ر,ك: تشيع و تصوف, كامل مصطفى شيبى, ترجمه عليرضا ذكاوتى قراگزلو, اميركبير, ١٣٥٩ و ١٣٧٤).
بعضى غلط هاى چاپى و غير چاپى در كتاب است كه به چند مورد اشاره مى شود: در صفحه ٥٨٠ (هنر هنرور) غلط و (هنرور) صحيح است.
در ص٥٢٦ (همواره) غلط و (هموار) صحيح است.
در ص٤٥٥ (بگفت ريحان) غلط و (بگفت اى جان) صحيح است.
در ص٣٨٥ (خيمه برساز) غلط و (زخمه برساز) صحيح است.
در ص١٥٥ (شنيدم) غلط و (شنيدستم) صحيح است.
در ص١٢٥ (هست اگر زيركى) غلط و (هستى اگر زيرك) صحيح است.
در ص٤٤٩ (هستم فضولى هفت مانده لال) يعنى چه؟
در ص٤٤٢ نوشته اند (فانى كشميرى صاحب كتاب معروف دبستان مذاهب…) كه اين مطلب صحيح نيست (رك: مقدمه دبستان مذاهب به قلم رحيم رضازاده ملك, چاپ طهورى).
ضمن آرزوى توفيق بيشتر براى مؤلف گفتار را با چهار بيت از شاه داعى شيرازى (ص٣٢٩) خاتمه مى دهيم:
پيش ميزان, پيش آيينه اگر
از تواضع مى نهى اى خواجه سر
مى دمى سوگندها اين هر دو را
كه نمايند آنچه مى بايد ترا
ور به استكبار و زور و ناصواب
مى كنيشان صد عتاب و صد خطاب
كه به مقصود تو در نايند هيچ
غير واقع هيچ ننمايند هيچ
عليرضا ذكاوتى قراگزلو
مأخذشناسى, نظام تعليم و تربيت روحانيت. محمّد نورى, مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, قم, ١٣٧٦, ٧٣٦ص, وزيرى.
تدوين كتابشناسى هاى گوناگون گرچه پيشينه اى بس كهن دارد, امّا از كم و كيف گسترده اى برخوردار نيست. اكنون سال هاست كه تدوين و نشر كتابشناسى هاى مختلف رونقى شايسته يافته است. كتابشناسى ها را در مجموعه جريان پژوهش و تحقيق مى شود در رده خدمات تحقيق جاى داد و حقاً اگر بدرستى تنظيم شود و كارآمد باشد و از حشو و زايد بدور باشد, در جريان پژوهش مى تواند نقش بس ارجمندى را ايفا كند. كتابى كه اكنون درباره آن اندكى سخن مى گوييم به قصد شناخت و شناساندن مآخذ و منابع مرتبط با تعليم و تربيت در حوزه هاى علوم اسلامى تهيه شده است. از عنوان كتاب آغاز كنيم. عنوان كتاب چنين است: (مأخذشناسى نظام تعليم و تربيت روحانيت) و اين عنوان چنين مى نماياند كه مؤلف در پى شناساندن نگاشته ها و مقالاتى است كه چندى و چونى (نظام تعليم و تربيت در حوزه هاى علوم اسلامى) را به بحث مى گذارد, امّا نگاهى گذرا به فهرست كتاب اين تصور ابتدايى را مى زدايد و نشان مى دهد كه اين كتاب مشتمل است بر تمام آنچه به نظام آموزش و تربيت در حوزه هاى علوم اسلامى مرتبط است. متون درسى, كتاب هاى مرتبط به آنها, مدرسان و منابع و مآخذ و شرح حال آنان به گستردگى فهرست شده است. بدين سان اين كتاب مأخذشناسى متون درسى حوزه ها, شرح حال مدرسان, شناسايى و شناساندن كتاب هاى مرتبط با علوم متداول در حوزه ها و… است. آنچه ياد شد در شش بخش گزارش شده است. در بخش اوّل آثار مرتبط با تربيت و پرورش اخلاقى گزارش شده است و در بخش دوم متون و كتاب هاى آموزشى. در اين بخش در ضمن فصولى از مبانى آموزش در حوزه هاى علمى و ساختار آن سخن رفته و كتاب هاى مرتبط با اين موضوع فهرست شده است و آنگاه مواد و درس هاى آموزشى شامل: اخلاق, ادبيات عرب, اصول فقه, تاريخ, حديث, عرفان, فقه, فلسفه, قرآن, كلام و منطق, گزارش شده است. هر كدام از اين عناوين مقدمه اى دارد كه چگونگى شكل گيرى آن دانش و متون درسى آن را در حوزه ها گزارش كرده است. اين درآمدها از يك سوى همگون نيستند و از سوى ديگر غالباً قلم اندازانه و بدور از تحقيقند. كه بدان اشاره خواهيم كرد.
در بخش سوم آثار مرتبط با تاريخ آموزش و علوم آموزشى و نهادهاى آموزش فهرست شده است, در اين بخش از مدرسان شيعه و سنى سخن رفته است, با ارائه منابع شرح حال و آثار آنان كه حجم عظيمى از كتاب را در بر گرفته است. در بخش چهارم از نهادها و مراكز فرهنگى وابسته سخن به ميان آمده است با ارائه منابع شناخت آنها, كتابخانه, بيت الحكمه ها و…. بدين سان روشن است كه در اين مجموعه صدها كتاب و مقاله شناسايى و شناسانده شده است كه دستيابى بدان ها البته با توجه به عناوين ياد شده چندان سهل نيست. اكنون نكاتى را درباره محتواى كتاب بياوريم با تأكيد بر سودمندى و كارآمدى اين اثر و دست مريزاد به پاس تلاش عظيمى كه در تدوين آن صرف شده است. در ذيل عنوان (مبانى تربيتى در فرهنگ اسلامى) كتاب ها و مقالاتى گزارش شده است كه پيوندى با موضوع ندارد; به مثل (ديباچه اى بر فلسفه آموزش و پرورش), (فلسفه آموزش و پرورش) ص٢١ و٢٢. در ذيل عنوان (مبانى آموزش در حوزه هاى علمى مقاله ها و كتاب هاى (كاربرد آموزشى) (كليات روش ها و فنون تدريس) ص٥٥ مقدمات تكنولوژى آموزش) تكنولوجيا التعليم و تنمية القدرة على التفكر الأبتكار) ص٥٦; ياد شده است كه ربطى با عنوان ندارند. مجموعه مقالات فيلسوف شهير ميرزا طاهر تنكابنى با تحقيق و تعليق محمّدعلى مهدوى راد چاپ شده در شماره هاى متعدد مجله حوزه در ذيل عنوان (ساختار نظام آموزشى در حوزه هاى علمى) در صفحه شصت آمده است كه نابجاست. آن مقالات كه گزارش كتاب هاى درسى حوزه هاست, بايد به تفكيك در ذيل مواد درسى مانند, فقه, اصول و… مى آمد. اين كتاب آميختگى هاى ديگرى نيز دارد:
در بخش تفسير (ص١٩٩) آمده است: (از نخستين كسانى كه وارد تفسير غير روايى شد, محمّد بن جرير طبرى است, پيش از طبرى هر آنچه كه تفسير نوشته مى شد و يا مورد آموزش قرار مى گرفت در حقيقت شاخه اى از حديث بود.) اينكه طبرى در تفسير غير روايى نخستين مفسّر باشد, قطعاً درست نيست. طبرى به سال ٣١٠ درگذشته است و پيش از وى بسيارى از اعتزاليان تفاسير مهمى رقم زده اند كه قطعاً صبغه اى اجتهادى, عقلانى داشته است و منقولات بر جاى مانده از آنها اين حقيقت را روشن مى كند, (عناوين شمارى از اين گونه آثار را بنگريد: الحاكم الجشمى و منهجه فى التفسير, ص١٢٥) افزون بر اين, تفسير پيش از وى شاخه اى از حديث نيست و از حديث استقلال يافته است. تفسيرهايى مانند, تفسير ابوحاتم رازى (٣٧٧هـ.), تفسير منسوب به على بن ابراهيم قمى (زنده در ٣٠٧هـ.) تفسير عياشى و… تفاسير مأثور هستند, ولى جريانى عظيم در تفسيرنگارى, تفسير يحيى بن سلام, مفسّر و قرآن پژوه بزرگ قرن دوم(م٢٠٠هـ.) تا حدود زيادى سبك و سياق طبرى را دارد و نسخه هايى از آن موجود است (ر.ك مدرسة الحديث فى القيروان, ج٢, ص٩١٣).
محمّد طاهر بن عاشور, شاگرد عبده تلقى شده است (ص١٩٩) كه هرگز چنين نيست. البرهان فى علوم القرآن اوّلين كتابى دانسته شده است كه عنوان (علوم قرآن) را دارد (ص٢٠٠) كه قطعاً درست نيست. عجائب علوم القرآن ابن انبارى (م٣٢٨). فنون الأفنان فى عيون علوم القرآن ابن جوزى (م٥٩٧) قرن ها پيش از كتاب ياد شده اين عنوان را داشته اند.
ملاك التأويل ابن زبير در تفسير آيات (متشابه) دانسته شده است و مرتبط به بحث محكم و متشابه كه درست نيست. اين كتاب تفسير (متشابه) لفظى است. اين درهم آميختگى در صفحه بعد نيز روى داده است. اسباب النزول واحدى, نخستين كتاب در اين موضوع دانسته شده است (ص٢٠٣) كه قطعاً درست نيست. صفحات ديگر اين مدخل نيز از اين هفوات دارد.
در بخش (درباره مدرسان بزرگ حوزه هاى علوم اسلام) ملاك و معيار درستى حاكم نيست. به هرحال, كتاب داراى اطلاعات گسترده و بسيارى است كه عنوان روى كتاب هرگز نشانگر آن نيست. سعى مؤلف و يارى رسانان وى مشكور باد.
حسن جعفرى
شيخ بهايى در آيينه عشق, اسداللّه بقايى, چاپ دوم, قم, انتشارات دفتر تبليغات اسلامى, ٢٨٤ص, وزيرى.
جبل عامل اين خطه خرم و كوهستانى در شمال شهر صيدا, در طول تاريخ پرمخاطره اش, بواقع پاسدار بخش سترگى از معارف و معاريف شيعه بوده است. شيعه از ساليان بس دور بدان هنگام كه خون آلود ظلم و جور مخالفان بود, در اين منطقه امان جست و در آن سكنى گزيد. خاندان بهايى نيز همچون انبوهى از شيعيان آن سامان از سال ها پيش در اين ناحيه توطن جسته و در ميان مردم به حليه حشمت و احترام آراسته بود. نسب اين خاندان مبارك به حارث اعور, صحابى معروف على بن ابى طالب مى رسد. حارث از آگاه ترين افراد زمانه خود به فرايض بود و در ديوان منسوب به امام على(ع) اشعارى خطاب به او وجود دارد كه از مقام و مرتبه حارث حكايت مى كند.
عزالدين, پدر شيخ بهايى, پس از شهادت استادش شهيد ثانى به سال ٩٦٦ق. بر جان خود و خانواده اش, از سوى متعصبان اهل سنت, بيمناك شد. از اين رو همراه همسر و فرزندانش به ايران هجرت كرد. آنان ابتدا در اصفهان سكونت گزيدند, اما اشتهار علمى عزالدين, شاه تهماسب را بر دعوت آنها به پايتخت, قزوين, واداشت. شاه تهماسب پس از مدتى عزالدين را به شيخ الاسلامى هرات منصوب كرد و عزالدين پس از بازگشت از هرات, همراه خانواده اش به حج مشرف شد. او پس از به جا آوردن اعمال حج, هنگام بازگشت به ايران, در بحرين دنيا را وداع گفت.
بهايى كه از كودكى, با فراگرفتن علم قرآن و تفسير در نزد پدر, به آموختن خو كرده بود, پس از آمدن به ايران در محضر درس استادانى چون ملاعلى مذهب, مولانا عبداللّه مدرس يزدى صاحب حاشيه معروف بر منطق و حكيم عمادالدين محمود حضور يافت و به فراگرفتن رياضى, حكمت و كلام و طب مشغول شد. او بزودى با استعداد و بهره هوشى وافر, در بيشترينه علوم زمانه متبحر شد و آثارى همچون خلاصة الحساب, جامع عباسى و تشريح الافلاك را تصنيف كرد و شمع وجودش, پس از سالها پرتوافشانى, به سال ١٠٣٠ به خاموشى گراييد.
اين دانشور فضل گسترِ علم پرور, خوان علم را بى هيچ مضايقه, در برابر دانش دوستان گسترد و شاگردانى پرورد كه هريك در جهان دانش بويژه علوم دينى زبانزدند; از جمله فيض كاشانى, محمّدتقى مجلسى, ملا حسنعلى شوشترى و فاضل جواد.
شيخ بهايى در آيينه عشق در واقع شرح حال اين عالم ژرف بينِ شوريده حال است كه با عباراتى فصيح و استوار به نگارش درآمده است. اين كتاب پس از مقدمه اى كوتاه درباره زمان ولادت شيخ و علت مهاجرت آنان به ايران و نشأت بهايى در ايران و آثار گرانقدرش, با هجرت خاندان بهايى به ايران آغاز مى شود و به مرگ اين عالم نام آشنا خاتمه مى يابد. اهمّ مطالب اين كتاب عبارت است از:
بهايى بعد از هجرت به ايران و مأوى گزيدن خاندانش در شهر قزوين, همراه پدرش و شيخ منشار به تالار شاهى شاه تهماسب قدم گذارد. شاه كه آثار ذكاوت و استعداد را در جبين او ظاهر يافت به شيخ منشار در تربيت او تأكيد ورزيد. بهايى روزى همراه پدرش رهسپار خانه شيخ منشار شد. او در اين خانه دختر خردسالى را ديد كه به طور شگفت انگيزى ميراث خوار علم سرشار پدرش بود. از آن روز به بعد او براى آموختن و ديدار يار (آن گونه كه از سخن گفتن بهايى با دختر شيخ منشار برمى آيد) به خانه شيخ منشار بيشتر مى رفت.
عشق شورانگيز و تعلق خاطر بهايى به ثامن الحجج, على بن موسى الرضا(ع), بهايى را به سفر طوس و اقامتى يك ساله در آن ديار پاك مى كشاند. او در اين مدت هر روز به خدمت آن امام همام مى رسيد و بر آستان مباركش سرمى ساييد و با علما و بزرگان آن سامان به بحث مى پرداخت و نوآموزان را در راه علم هدايت مى كرد.
مدتى بعد بهايى همراه پدر و مادرش به سرزمين دلباختگان حج سفر مى كند. پدرش بعد از بجا آوردن اعمال حج, هنگام بازگشت به ايران, در بحرين دار فانى را وداع مى كند و بهايى همراه مادرش, آزرده خاطر و غمدار, به ايران برمى گردد.
آنگاه كه شاه عباس با عزل پدر خود از حكومت, بر تخت سلطنت جلوس كرد و آرامشى نسبى در كشور حاكم شد, دانشوران بزرگ دينى از جمله بهايى بيشتر مورد توجه شاه واقع شدند.
پس از انتقال پايتخت به اصفهان در زمان شاه عباس, خواه ناخواه دين پژوهان بزرگى چون بهايى و شيخ منشار براى هجرت به اصفهان با كاروان شاهى همراه شدند.
بهايى در مدرسه خواجو, قرآن را تفسير مى كرد, اما چون به مناسبت از موضوع هاى مختلفى سخن مى گفت, كلاس هاى درسش از شورى دگر برخوردار بود. از اين رو افراد زيادى در محضر او زانوى ادب به زمين مى زدند و دايم بر آن بودند از پرتو وجودش بهره اى يابند. شيخ محمّد كه بعدها به ملاصدرا اشتهار يافت, از جمله آنان بود. ملاصدرا سال ها در مدرسه خواجو خوشه چين خرمن علم و معرفت بهايى بود.
با مصمم شدن شاه بر سفر مشهد, بهايى همراه ملاصدرا با كاروان شاهى به سوى مأمن پاك رضا روانه مى گردد. او در اين سفر از هر فرصتى براى شناساندن ملاصدراى جوان به شاه استفاده كرد و شاه چون او را مستعد كسب مدارج بالا ديد, به شيخ بهايى در پرورش او تأكيد كرد.
مؤلف كتاب, در بخش (شيخ بهايى و اشعار او) اذعان مى دارد كه شيخ براى فرار از اشتغالات روحى و خستگى روزانه به سرايش اشعار مى پرداخته است. آن گاه يك غزل و يك رباعى را از او برمى گزيند و آنگاه درباره مثنوى هايش به شرحى كوتاه مى پردازد. همچنين نويسنده در سه فصل (شيخ و افسانه ها), (روزگار خوش اصفهان) و (شيخ بهايى از ديد تذكره نويسان) به بيان علت رواج افسانه ها درباره بهايى و ديگر بزرگان و زندگانى نسبتاً خوش بهايى در اصفهان و ديدگاه تذكره نويسان در مورد او اشاره مى كند.
بهايى در مدت زندگانى خود آثار معمارى گرانقدرى به جا گذاشت كه هريك از چيره دستى اين استاد زبردست در هنر معمارى حكايت مى كند. از اين رو مؤلف در دو فصل (آثار ماندگار شيخ در اصفهان) و پاورقي:
١ . مجموعه آنچه در صفحات پايانى اين معرفيها آمد گزارشى است اجمالى از كتابهايى درباره حرمين شريفين كه براى اولين بار نشر مى يابد. آقاى جعفريان اين مجموعه را چونان دست آوردى از سفر حج گزارش كرده اند. كه از وى سپاسگزاريم.
آينه پژوهش